امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

پسر عسلی

93-12-1 0  یکشنبه این روزها خونمون کمی شلوغ پلوغه....یعنی مثلا خیلی چیزها جای خودش نیس.. مثلا مامان دارم خونه تکونی می کنم...فقط با سرعت لاک پشت نمیدونم چرا!!!!  حالا این وسط شما هم برای خودت حال می کنی...  جمعه رفته بودیم رفاه... الان هنوز کمی از وسایل پخش آشپزخونه ست تا من هر وقت شد سر و سامونی به اوضاع بدم و مرتب شون کنم... تو هم از هر چی که خوشت بیاد میزاری پشت کامیون و بازی بازی... شب ها معمولا 1 ساعتی 3چرخه سواری داری به اتفاق بابایی تو خونه..اونم حین تماشای تی وی. کل خمیر بازی هاتو 1 تیکه کردی و همش دستته... کباب درست می کنی و کارای دیگه.. مالیدنش به شیشه میزها و تی وی هم که دیگه&nb...
10 اسفند 1393

مهمون هامون

93-12-8  بامداد جمعه عزیزکم 6 اسفند خاله بهجت اینا مهمون خونه مون بودن و شما 2 تا وروجک از صبح کلی بازی و شیطونی و گاهی هم دعواااا !! ولی خیلی روز خوبی بود به ما هم که چند وقت بود پیش هم نبودیم و درد و دل نکرده بودیم خوش گذشت حسابی. آخه ما مامان ها از سال اول دبیرستان کنار هم بودیم و تو این همه سال نشده از هم غافل باشیم...فکرشو بکن... قدمت دوستی مون به بیشتر از 16 سال میرسه.. برای هم مثل خواهریم...نه خیلی نزدیک تر از خواهر. کنار هم خوشی و ناخوشی های زیادی دیدیم... با هم چشامون بارونی شده و برای شادی هم لبامون پر از خنده و دلامون پر از شادی و جالب اینکه بابایی هاتونم از قبل از ازدواج با ما ها دوست صمیمی بودن باهم و این واقعا دیگ...
8 اسفند 1393

چیزی نمونده....

93-12-5 بامداد سه شنبه امیرعطا جونم تا همین حالا 2سال و 11 ماه و 10 روز سنشه  عزیزک مامان ..گل پسرم.. نازکم... روز شمار تولدت شزوع شده .. و برام مثل 1 خواب می مونه این همه بزرگ شدنت!! چقدر از پارسال تا الان تغییر کردی امیر عطای من.. مرد کوچولوی خونمون که گاهی برای مرد شدن عجول میشی و کاهی اداهای نی نی کوچولو هارو در میاری شیرین عسلم.   این روزها همش حرف تولدتو میزنی.. چند باری این آخری ها فیلم تولد سال قبلتو دیدی و حالا میگی تولدم بشه.. بادکنک بزنیم.. خانوما بیان.. هرچی ازت می پرسم کادو چی می خوای... میگی بادکنک بزنیم.. زیاد..همه جا.   الهی فدای این پسر گلم که نمی خواد مامانیشو تو خرج بندازه  ...
5 اسفند 1393

دستپخت بابایی

93-11-16 پیتزاهای خونگی که دو سه باری بابایی برامون درست کردن واقعا خوشمزه ان پسرم... من و تو هم که عاشق پیتزا...   ولی انصافا بابا هم خوب درست می کنه پیتزارو.     و این بار 1 پیتزا کوچولو برای پسری:         نوش جونت عزیزکم. اینم از شیطون کوچولوی خونه مون:       خدایا به همه مادرها صبوری رو بیش از اونچه که باید هدیه کن... گل هایی که برای پرورش بهمون عطا کردی لیاقتشون بیش از فهم و آگاهی ماست... ...
16 بهمن 1393

پسر کوچولوی کتابخون من

93-11-15 چهارشنبه   پسرم جمعه رفته بودیم بیرون و به چند تا کتاب فروشی هم سر زدیم اخه مامان دربدر دنبال 1 کتاب می گردم که بازم نتونستم پیداش کنم ...این کتابارو هم از شهر کتاب برات خریدیم...  عزیزم کلی تموم کتاباتو دوست داری و هر کدوم از کتاب های کتابخونه کوچیکتو تا حالا چندین و چند بار با هم خوندیم.   کتاب جدیدات:     فدای اون تمرکزت و کتاب چپکی گرفتنت گلم..         هر وقت بهت میگم عطا منو نگاه... کاملا اونورو نگاه می کنی:     عزیزکم امیدوارم کتاب هایی که برات می خریم و میخونیم نقش مثبتی ...
15 بهمن 1393

نقاش کوچولو

93-11-11 شنبه عطا جونم این روزها از رنگ آمیزی بسی لذت می بری... با رنگ انگشتی... و توی دفتر نقاشی هات... گاهی با قلمو و مرتب.. گاهی هم با دست و ... خلاصه که حال می کنی.. گاهی هم از من یا بابایی میخوای که همراهت بشیم و ما هم از خدا خواسته کلی بچگی می کنیم هم پات. عزیزم حالا می تونی خط راست و دایره رو قشنگ بکشی               این روزها بابایی  رو به اسم صدا می کنی ولی خوسبختانه من هنوز مامانم  بیچاره بابا کلی غصه میخوره لی هرچی سعی می کنیم بگی بابا فایده ای نداره..مگر وقتی که کارت بهش بیفته اساسی..   ناقلا اونوق...
11 بهمن 1393

زنگی به سبک عطا

93-11-1 پسر نازم ..عزیزکم آپ نشدن وبلاگتو پای تنبلی مامان نذار... علتش مشکل اینترنت مونه.. وگرنه که دلم میخواد هر روز برات مطلب بنویسم.  عزیز دلم این روزها لجبازی هات کمی بیشتر شده... یه جورایی عمدی هستن..  شیطنت هات مدل دیگه ای شدن.. گاهی من و بابایی واقعا می مونین در اینکه اصلا چی بگیم.. عکس العمل و رفتار صحیح دیگه پیشکش.  گلم نمیدونم از چی برات بگم...عکسای این مدتو میذارم و میگم... این کوچولو امیرحسین جون پسمل خاله بهجته.. 1 شب اومدن خونمون: اینم از شیطنت های بامزه شما..کلاه باباجونو گذاشتی سرت. این روزها هرچی میشه فوری میگی مامان دوربینو بیار.. و عطا ماما...
1 بهمن 1393

همینجوری

93-9-9  این متر قدیمی مال باباجونه...که تو کشوی خونه شون جاشو میدونی و هر بار که  میریم اونجا تا وقتی نیایم یا نخوابی باید تو خونه دراز باشه و جمعش نکنیم.. میگی "دارم زمستون درست می کنم" !!!!    اولین بار که این عروسکو دیدی میگی"مامان عروسک چرا رژ زده"؟ آی شیطون...     خودت برای این خرس قهوه ایت اسم گذاشتی و صداش می کنی "بولی"    تازه 1 دوست خیالی هم داری که تو خونه همش در حال صحبتی باهاش ..آکبلایی.. حالا نمیدونم این آ کبلایی کیه ...چیه...؟       بازم کیک...   ...
9 آذر 1393

پاییز و کلوچه خوشمزه خونمون

93-8-17 عزیز دلم.... وای که چقدرتو این روزها شیرین و خواستنی شدی... مثل خیلی چیزهای خواستنی و مثل هیچ کدومشون... تو 1 جوری برامون خیلی خاصی... تکی... 1 دونه پسر..قند عسل.. عطا بالامی دیگه.    بالاخره به لطف خدا اون 4 تا دندونی که قرار بود پسملی منو 20 دندونه کنه و البته خیلی سر اومدنشون گلمو اذیت کردن تشریف آوردن و عزیزکم راحت شد.. مبارکت باشه گل نازم.  امسال بیشتر همراه بابایی برای دسته و عزاداری رفتی بیرون... بابا میگه پسرمون دیگه آقا شده و قشنگ میشینه تو هیئت.. حتی تو دسته عزاداری هم شرکت کردی امسال با اینکه سرما خوردگی هم داشتی ولی تا بابا می گفت دارم میرم تو زودتر ازش آماده رفتن بودی. گل نازم ...
17 آبان 1393